بیخود.. بی خود - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:00
پشت نیسان آبیش نوشته بود "خدایا به امید خودت، نه بنده های بی خودت" شبیه فیلسوف یا عارفی که واسه پرت شدن از داستان با ستاره های زیاد از دانشگا بیرون شده و سعی میکنه تراوشات مغزیش رو یه جا خالی کنه. +xa0نوشته شده در xa0جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa017:15xa0 توسطxa0زینب نجوانxa0 |xa0
اینجا، شهر من نیست! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:00
دوست دارم برم به یه شهری که فقط خودم میدونم، بشه شهر من. بعدم شروع کنم از اول خاطره ساختن برای خودم. خاطره های بیشتر خوب و کمتر بدش فقط و فقط مختص خودم باشن و بس. شهر، شهر من باشه، خاطره، خاطره من باشه، مدام از دردی خسته نباشم که از آنِ من نیست. +xa0نوشته شده در xa0شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa0...
برزخ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:00
در حدی تو هم گوریدم که تو هم حتی اگه بودی باز نمیتونستم باهات حرف بزنم، انگاری که قفل دهنم زنگ زده باشه کلید توش نچرخه.xa0 هیچکس غیر من نمیفهمه وقتی نتونم از داستانی حتی با "تو" حرف بزنم اوضاع چقدر از هم پاشیدس. اگه قرار باشه برای هر چیزی که میخوای انتظار بکشی و اون چیز نشه، فقط میتونم بهت بگم جایی ...
هادی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:00
از شدت نگرانی تو شوکم. حس میکنم یه حجم گنده مدام از گلو به شکمم و از شکم به گلوم برمیگرده. هادی دستم رو میگیره و میگه :"نمیتونم بهت قول بدم همه چیز درست و عالی بشه، مثل قبلش. فقط میتونم احتمال بدم به اون بدی که تو نگرانشی نمیشه. اون همه احتمال ناگوار که یکجا تو کلت جمع شده نمیتونن با هم اتفاق بیفتن....
مرداد... گورت را گم کن! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:00
امروز، اولین روز از ششمین ماه از هزار و سیصد و نود و ششمین سال از تقویم زمانی کل هستی پیرامونه. شهریور شروع میشه و مرداد در واپسین روز های رفتنش، زهرش رو میریزه و با کشوندن رد پای سیاهش رو دل و روحمون باالاخره دل از امسال میکنه. نمیتونم بشینم کنار پنجره و تموم دلخوشیمو مختص دیدن یه روز آفتابی دیگه و...
شارژر - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:00
کل دیشب رو برای خودم بودم به اضافه امروز. جایزه تند تند کار کردنای دو روز قبل که نتیجش شد مشکل چشمی یهویی و کمر درد. شب رو برای خودم به علافی چرخیدم و به خاطر دیر خوابیدن، برای نماز حتی نمیتونستم پلک از هم باز کنم. حدود ساعت هفت هشت صبح بود به گمونم، قبل از اینکه مامان به زور برای صبحانه بیدارم کنه....
TIME TO DUST IT OFF - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
چون نمیتونیم سرمونو بگیریم بالا "تموم شدن" رو باور کنیم و مثل یه مرد پای باورمون واستیم. چون فکر میکنیم بازی کامپیوتریه که گِیم اُوِر شیم و سریع از اول شروعش کنیم.xa0 بلد نیستیم مرد باشیم! بلد نیستیم مغرور باشیم! بلد نیستیم یه کم رها شیم از این همه!xa0 کاش هیچوقت نبودی. راستش تنهایی بی تو خیلی خیلی ...
کوهستان درد یا تولد آقای نارنجی - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
سکانس اوّل: یکی از سخت ترین کار ها بعد از کار تو معدن و لاک زدن دست راست با دست چپ و دلداری دادن به آدم های اِموشِنال و احساسی، خریدن کادو برای مرد ها و پسر هاس. جدا از فمینسیت بازی ها، تو برای خانم ها هدیه طنابم بخری فرداش یه تیکشو به عنوان دستبند بستن دور مچشون. ولی برو تو بازار بگرد، اگه کادویی ب
ادا بازی - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
میگه: "چطور اون چند وقت بدونِ تو زندگی کردم؟" باید جواب بدم، باید بگم نمیدونم! باید بگم هر چقد برای تو سخت بود، برای من تنهاییم روش بذار و ببین بی تو چی کشیدم. ولی به جاش سرم رو میگیرم بالا و نگاهشو نگاه میکنم. از این پایین، صدای قلبش که اکو میشه تو حجم کم آغوشش، بوی خوشِ خوشبختی غوغا میکنه. xa0دوست...
قاتل - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
xa0بی توجهی عذاب آوره. ولی انتظار کشندست. تیکه تیکه کنندس. از هم پاشندس.xa0 و تو فکر کن چقدر از زندگیمون صرف این زهر کشنده میشه، چقدرش!xa0 بعد ها اضافه کردم: "ناپیرو" نامی حتی قشنگ تر و دقیق تر بست داده منظور رو: "xa0ببین چهقدر منتظر موندیم!؟ منتظر موندیم برف بیاد، آسانسور بیاد، پیش بیاد، آژانس بیاد...
ای درد ای یارِ قدیمی... - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
وقتی غافل میشم ازینکه ما نمیدونیم آینده چی میشه، دردای امروزا حتی سنگین تر میشن.xa0 +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa021:10xa0 توسطxa0زینب نجوانxa0 |xa0
Round an Round an Round an Round We Go... - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
مامان بزرگ های حاج خانومی خودتون رو راه بندازید تو شهر، برید پارک، برید پل وxa0برای چند ساعت فارغ از همه آدمایی که تو رو حمال مفت گیر آوردن کارا رو ریختن سرت، آدمای نارفیق که یاد هم نمیکنن، آدمای مخصوصی که کل مدت بالاخونه رو مفت و مجانی صاحب شدن و قول های هردنبیلی که دادین به دوست و آشنا، بستنیxa0رُ...
راز - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
نیسان آبی هِگِل - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
[unable to retrieve full-text content]به قول نیسان آبی که "خدایا به امید خودت، نه بنده های بی خودت"
شاهین بی وقفه بخوان. - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
کجاست اون نجوان نایس و مبادی آداب؟ اون دخنر منطقی و قوی؟ کوشش اونی که آروم بود و مهربون؟ اونکه همه دم از آرامشش میزدن؟ خانوم بود و حرف گوش کن؟ اونکه همه چیش سر جای خودش بود غمش از رنگ سفید قرمز سرویس خوابش فراتر نمیرفت؟ کجا رفتن اون همه رویا و آرزو؟ این همه عصبی بودن، این همه بی حوصلگی و اشکای دم مش
مغروق - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 8:25
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
بغض یعنی... - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:33
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
تکرار مکررات - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:33
خب حقیقتش اگه ویزا هم نگیریم تا حدی قابل قبوله ازونجایی که بابا کت شلوار و کروات خط دار سفید قرمز وxa0کفش نوک تیز ورنی نپوشیده بود، مامان وقت نکرده بود موهاش رو شینیون کنهxa0و لاک قرمز بزنه به ناخن انگشتای پاش و من از وسط خیابون در حالیکه داشتم شربت میخوردم و هر هر میخندیدم در کمتر از دو ساعت به فرو...
اِدوارد - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 5:33
نکته مبرهن اینکه موقع خستگی و گرسنگی، شعورم به حد صفر میرسه و اینو میشه تو تک تک رفتار و سکناتم مشاهده کرد.xa0بعدا که خوب بخوابم و معدم هم آرامش خاطر داشته باشه که همه چی اوکی عه و جای نگرانی نیست، پاچه گیری رفع میشه دوباره همون آدم باشعور و نایس قبل میشم و ازین نظر با خون آشاما زیاد از حد حرف مشترک...
Das ist nicht meine Stadt... - تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 16:05
[unable to retrieve full-text content]باید دو سر شهرو گرفتتکوندش از این همه غبار...