الکل، زبان انگلیسی، آداب معاشرت
-
تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 16:05
اون چیزی که تو فکرم وول میخوره رو مینویسم. از اول که میخونم به دلم نمیشینه. اونی نیست که به دل یه آدم پرفکشنیست بشینه. نه که بد باشه، فقط چون سلاحم نوشتنه وقتی از ابهتش کم میشه حس میکنم از جایگاه قدرتم نزول کردم (جلوس حتی؟). بعد ها میبینم یکی دیگه اون فکر من رو نوشته. اگر طرف مشهور باشه خوشحال میشم
نکند رخنه کند در دل ایمانم، شک...
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
ایمان یعنی بری تو راه، بری دنبال زندگیت، و هر جا کم آوردی بدوی بیای بغل اونی که با کلی آیه حدیث نصیحت فرستادتت که راهو طی کنی. ایمان یعنی پناه. پناه من، کجایی پس؟ آخر این راه، بغل کی بپرم برم وقتی نیستی؟ پناه من، کافر خسته که دیگه شاخ و دم نداره! منتظر چی ای؟ ببین، حتی داور وسط زمینم دستتو برده بالا
پوچ گرایی های صرف
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
اخرین حرکتی که در جهت لوندی های دخترانه و زیبا شدن انجام دادم، پوشیدن کفش های پاشنه بلند تو مهمونی پارسال مامان مهین بود که تو سالن جلو هر مهمونی تلق و تولوق صدا میداد و خوب الحق والانصاف یه بیس سانتی به دیدم از ارتفاع به زمین اضافه کرده بود.بعد از اون تجربه، نتیجه های چشم گیری نداشتم تا همین چند وق
معمای دهمین مسافر بوکوفسکی
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
نفر دهم که باید سوار قطار میشد، زیبای مسافران، به قطارش رسید، به مقصدش هم. و خوب حالا من باید این گوشه بنشینم و فکر کنم پول عجب چیز باحال و خوبیست. و کاش میشد آدمی کم کمِش تو این دنیا با پول محشور میشد و خوب باید بگم گاهی لَنگ پولی برا خرید یه تیکه لباس یا مثلا یه پرس غذا بالاشهری، و گاها لنگ پولی ب
علی ها، تن هایند.
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
بر نیمکت گهواره ای مینشینیم. ازxa0عباسیان شروع میکنیم تا به دهه سی و چهل، دو دهه طلایی، با عیار های خیلی بالا. آن زمان کهxa0بازرگان بود و مطهری و طالقانی، امام موسی بود، چمران و سحابی و یزدی بودند، بهشتی بود، جلال بود. آن زمان که حسینیه ارشاد بود و سخن از اسلام ناب. آن زمان که شریعتی، بود، شریعتی، ش...
A rat-tat-tat on my heart
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
شباهنگام
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
شهرشان
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
نه به 'انتظار' یاری... نه ز یار 'انتظار'ی...
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
ای روز های سرد ... کمی دیرتر بیایید
-
تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 22:54
وقتی رسیدیم، روز های آخر آقاجون بود. بابا خواب دیده بود و ما بلیط گرفته بودیم که نکنه بابا به خداحافظی آخر نرسه. عمو ها، عمه ها، کسی حرفی نمیزد و دل همه میلرزید که نکنه این لحظه، لحظه آخر باشه. آقاجون چند روز بعد اومدن ما فوت کردن و من فقط یکبار دیدمشون، و بعد همه چیز خیلی آرام تمام شد. من از مدرسه
شماره چهار در باب زیباترین سروده هستی
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:02
روزگاری پیش، چمران، گفته است، چمران، نوشته است، و در هر کلمه، در هر قطره از جوهر قلمش طنین فریاد صد ها انسان نهفته است. و فکر کن آنگاه که مینوشت همه ما چند صد نفر، سکوت میکردیم، به احترامش قلم بر زمین میگذاردیم و غرق تماشای او میشدیم و سراپا گوش، که حرف های خودمان را از زبان او بشنویم، تک تک فکر ها
Hero Time
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:02
کل سرکه ته ظرف باقالی ها رو به بهانه اینکه "سرکه سیبه بابا مزه نداره که..." مثل یه خون آشام تشنه هورت کشیدم. پشت بندشم،همه اون گوجه سبزای پخته رو دونه دونه انداختم بالا. xa0در این حالت عارفانه که جهان در هاله ای از مه و بهت میچرخه و اون فشار احتمالی نه رو شیش، باید عینکم رو بزنم بالا، رو به سقف بخوا...
آدمخوار
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:24
از بین ابزار های خانه داری جاروبرقی برایم محبوب ترین است از آنجا که در آن واحد، گرد و غبار سطوح و جمیع اثاث خانه را که کف اتاق ولو باشند یکجا میخورد و مسئولیت جابه جایی بر گردن کسی نیست. گاها فکر میکنم اگر کمی بیشتر با جبر و هندسه و خانم عبداللهی مدارا میکردم، در جشنواره خوارزمی جاری، جارویی را میسا
آن شب که خواب ما را با خود نبرد.
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 9:00
تمام شب سعی کردم بخوابم. تمام شب و تمام روز دنبالش را. چندین ساعت راه رفته بودم و اینکه خستگی مرا از پای دراورد، محتمل ترین احتمال آن لحظات بود. ولی نمیتوانستم. بدنم خسته بود، پلک هایم خود به خود بسته میشدند و چشم هایم با اشک عینک را پس میزندند، ولی خواب، نه. دوست دارم با تو صادق باشم و بگویم این ا
برادر بزرگتر آوکادو
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 9:00
قبلا انبه نمی خریدیم. بابا میگفت میوه خوشمزه ای نیست، فقط آبشه که خوردنیه. و برای ممنوعه شدن این میوه در خانه دو عامل زیاد از حد محتمل بودند: xa0 xa0 xa0 xa0 اول اینکه "دایی" بعنوان اولین نفر این میوه شگفت انگیز رو خریده و به خانه پدربزرگ آورده بود و ظاهر انبه پدر رو یاد ظاهر دایی می انداخت. xa0 xa0...
خال خالای زرد
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 9:00
رو به دختر خیلی کوچولوی سیبیلو و تپل میکنم. مسئول سرسره میگه این بچه کوچیکه نمیشه سوار شه، و مادرش تمام استعدادهای نهانش رو رو کرده و مسئول رو اوسکول میکنه که این بچه "دوازده" سالشه. بچه چند دقیقه ساکت میشه و میگه "بله خانوم! تازشم میخوام برم کلاس اول!" و مادره مبهوت تایید یا رد حرف بچه میمونه. مسئ
آن شب دهم خرداد ماه که خواب ما را با خود نبرد.
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 3:23
تمام شب سعی کردم بخوابم. تمام شب و تمام روز دنبالش را. چندین ساعت راه رفته بودم و اینکه خستگی مرا از پای دراورد محتمل ترین احتمال آن لحظات بود. ولی نمیتوانستم. بدنم خسته بود، پلک هایم خود به خود بسته میشدند و چشم هایم با اشک عینک را پس میزندند، ولی خواب، نه. دوست دارم با تو صادق باشم و بگویم این او
شماره یک در باب سکونت
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 7:37
" alt="" /> بچه ی کجاش رو واقعا خودمم نمیدونم. زندگی من به جای مشخصی گره نخورده چون یکی گفت بچه جایی بودن فرق داره با اونچه دیگران تنها بپرسن ساکن کجایی!بچه کوچه شهید عراقیم و اون پیراشکی فروشی نزدیک دبستان. بچه معلمم. نه ینی دو تا معلم. بچه خونه آجر سه سانتی سر نبشم. بچه اون سربالایی شهید مطهری
شماره دو در باب رخش محصور
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 7:37
به مامان میگم به عنوان اولین خرج زندگیمون یه موتور میخریم میذاریم واسه همچی روزایی که دور دور بچرخیم تو شهر حالشو ببریم. بهشم میگم از همون اول من رو چادر کلاه کاسکت نمیذازم شبیه بادمجون شم.xa0 مامان میخنده و میگه مگه نمیخوای بری؟ و این مگه نمیخوای بری حکم اون توپی رو داره که با تمرکز پرت میشه رو ریل
شماره سه در باب مکتب چیزیسم شاخه حذف به قرینه تحمل
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 7:37
یکی بود که شبی بقیه نبود. حرفاش شبی چند هزار و میلیون دو پای دیگه نبود. فک میکرد فکراش شبی بقیه نیست و خیلی متفاوته و کسی نمیفهمدش رو این سیاره و بیچارس دیگه، فلک زدس. از پشت صحنه میگن ابله بود یه کم. میخواس از امید واهی بگه، پیداش نمیکرد، میخواست از بهار بگه مینوشت زمستون چون هواش بهتر بود و همه جا